همینجورے

نوشته های یک ذِهن آشفته..

گمشده

همینجورے
🌙
| شنبه نهم آبان ۱۴۰۵ - 20:58

خودم؟
انگار دیگه منی وجود نداره؛
اون آدم صبور و باحوصله،
اون آدم آروم رفته، فرار کرده، نیست.
هرکجا رو می‌گردم،نیست.
و الان تبدیل شدم به یه آدم
خسته، پرخاشگر،
عصبی، بی‌حوصله،
ناامید و سرگردان.
احساس کسی رو دارم که توی یه گرداب بی‌انتها گیر افتاده و انگار هیچ تلاشی برای زنده موندن و زندگی کردن نداره.
درواقع، انگار هیچ دستاویزی نداره که بهش چنگ بندازه.

درحال بارگذاری نظرات..

...

همینجورے
🌙
| شنبه نهم آبان ۱۴۰۵ - 1:9

فرسوده شدم.
برای فراموش کردنت عجب تاوان سختی می‌دهم من.
شیرهٔ جانم را می‌کشی و مرا می‌کُشی.
دوست داشتنت ارزانیِ خودت؛ برو، از روح و جسم و جانم برو...

درحال بارگذاری نظرات..

پشتِ در

همینجورے
🌙
| پنجشنبه هفتم آبان ۱۴۰۵ - 13:41

یه جایی به این متن برخوردم که نوشته بود:

تراپیستم گفت: «یه نفر پشت درِ اتاق گیر افتاده و کمک می‌خواد. تو تنها کسی هستی که می‌تونه نجاتش بده. هیچ‌چیزی هم نداری که بتونی باهاش در رو بشکنی. چیکار می‌کنی؟»

گفتم: «هرجور شده، در رو می‌شکنم.»

گفت: «نمی‌شه.»

گفتم: «از کسی کمک می‌خوام.»

گفت: «هیچ‌کس نیست که بخواد کمکت کنه.»

گفتم: «پس هیچ کاری نمی‌تونم بکنم؟»

گفت: «نه.»

گفتم: «پس چیکار کنم؟»

گفت: «رهاش کن. اون، گذشته‌ی توئه که مدام خودش رو بهت یادآوری می‌کنه؛ اما تو نمی‌تونی کاری براش بکنی. این خیلی دردناکه، ولی تنها راه نجات همینه.»

و امیدوارم همه‌مون بتونیم آدمِ پشتِ اون در رو رها کنیم و رو به آینده قدم برداریم.✨️

درحال بارگذاری نظرات..

فراموشی؟

همینجورے
🌙
| سه شنبه پنجم آبان ۱۴۰۵ - 19:44

من فراموشت کرده‌ام؛
اما تا هنگامی که نامت بر لب کسی نجنبد،
و چه بی‌رحمی‌ای بالاتر از اینکه حتی نتوانم لب‌ها را از ذکرت منع کنم؟
گمان می‌کردم برایم تمام شده‌ای،
ولی انگار آغازِ نبودنِ تو به پایانِ تمامِ من گره خورده.

درحال بارگذاری نظرات..

🤦🏻‍♀️

همینجورے
🌙
| دوشنبه چهارم آبان ۱۴۰۵ - 0:4

واقعا درک بعضی آدما و طرز تفکرشون برام سخت و همچنین عذاب آوره!

بعضی وقتا حس میکنم شاید ببخشید همچین الفاظی به کار میبرم ولی دیوانه و کور هستن که هیچ چیز رو نمیبینن،حس نمیکنن و حتی توانی برای تجزیه و تحلیل هیچ موقعیتی ندارن.

گاهی همه چیز اونقدر واضح و روشنه که لازم نیست آی کیو بالایی داشته باشی که درک کنی فقط باید دو چشم بینا داشته باشی و ازشون کار بکشی یا حتی به یه کوچولو فکر کردن نیاز داره واقعا کار سختی نیست،ولی متاسفانه انگار بعضیا مغزشون رو خاموش کردن،کلیدشو پرت دادن و ی پلاستیکم کشیدن روش که مبادا مورد استفاده قرار بگیره!🤦🏻‍♀️

(بابت لحن تندم متاسفم ولی بعضی آدما جدا برام غیرقابل تحمل هستن و اگه راجبش صحبت نکنم خفه میشم)

درحال بارگذاری نظرات..

زهر

همینجورے
🌙
| شنبه دوم آبان ۱۴۰۵ - 16:39

روحِ تکه‌پاره‌ام را به دستان تو سپردم؛

قول دادی که مرهم شوی، مرا مداوا کنی.

زهر شدی، به جانم نشستی و مرا کشتی.

درحال بارگذاری نظرات..

مرداب!

همینجورے
🌙
| پنجشنبه سی ام مهر ۱۴۰۵ - 2:13

غیرعادیه؟

دلم حامی می‌خواد؛ کسی که بدونم همه‌جوره کنارمه.یکی رو می‌خوام که بتونم بهش تکیه کنم؛ کسی که راه نفسمو باز کنه، یه جون دوباره بگیرم برای سرپا شدن. یکی که بهم انگیزه‌ی ادامه دادن بده؛ یه تکون اساسی به این زندگی، به من، به حالم! یکی که بتونه دستمو بگیره، منو بکشه بیرون از این مرداب!

من انگار دیگه نمی‌تونم ادامه بدم؛ انگار دیگه به تهش رسیدم. مثل کسی‌ام که داره نفس‌های آخرشو می‌کشه، ولی هنوز اون‌قدر کار ناتمام داره، اون‌قدر راهِ نرفته و مقصدِ نرسیده داره که اگه هم بمیره، دستش از گور بیرون می‌مونه.

کاش یکی سنجاقِ وصلِ من به این دنیا بشه.

درحال بارگذاری نظرات..

تا کی؟

همینجورے
🌙
| چهارشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۵ - 11:26

هر روز از پرتگاهِ چشمانم سقوطی آزاد داری و هر بار، قلبم افتان و خیزان به سمتت می‌آید، دستت را می‌گیرد و باز هم تو را به من برمی‌گرداند.
خدا می‌داند این چرخه‌ی بی‌پایان تا کی و کجا ادامه خواهد داشت!

درحال بارگذاری نظرات..

تنهایی

همینجورے
🌙
| سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۴۰۵ - 15:29

عجیبه
آدم یهو به خودت میای میبینی دورت خلوته خلوته اونایی که فکر میکردی همیشه میمونن نیستن دیگه
تنهایی بد نیستا ولی بعضی وقتا یه جوری میشه
بعضی تایما دلت میخواد وقتی میای سروقت گوشیت یا نتو روشن میکنی یه پیامی، یه تماسی باشه و وقتی خبری نیست هووووم نمیدونم چطوری حس اون لحظه رو بگم
الان دقیقا اونجاییم که کسی دورم نیست،حس میکنم تمام دوستیام به آخر رسیدن و تاریخشون تموم شده
گاهی پیش میاد که برای یه حرف زدن ساده با یه آدم واقعی دلم میخواد به هر دری بکوبم(:

این ترسناکه و به همون اندازه گاهی آرامش بخش

درحال بارگذاری نظرات..

نمی‌دانم!

همینجورے
🌙
| یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۴۰۵ - 1:0

حالِ من؟

ویرانه‌ای هستم وسطِ کویر، شاید؛

یا دیوانه‌ای وسطِ ناکجاآباد.

نمی‌دانم؛

چاره‌ی کار را گم کرده‌ام؛

شاید هم کلیدِ خانه را...

نمی‌دانم.

شوریده‌سرم،

و این شوریده‌سری نکشت مرا؛

بس است، امشب.

درحال بارگذاری نظرات..
صفحه بعد